سلام دوستان خوب و مهربونم
با عرض معذرت به خاطر دير شدن آپ
حالا بدون مقدمه برم سراغ سفر نامه
عرضم به حضورتون كه يكشنبه شب من وداداشي با هزار زور و زحمت بهمن گلي رو راضي كرديم كه شب راه بيافتيم، خلاصه شام رو خورديم و منم خونه رو جمع و جور كردم و ساعت ۱۲ از خونه رفتيم بيرون. تا قزوين خيلي ترافيك سنگين بود ، يه كم اذيت شديم، ولي بعدش تا خود آذر شهر راه باز بود.بعدم دو ساعت دوساعت راننده عوض مي شد ، چون شب بود و احتمال خواب آلودگي زياد.به ماماني و بابايي هم نگفتيم كه شب راه افتاديم،چون الكي دلشون شور مي افتاد بيچاره ها. ولي صبح قيافشون ديدني بود ولي در رو باز كردند
هم تعجب كردند و هم خوشحال شدند كلي
خاله و مامان بزرگ هم اونجا بودند، عصر هم دايي اين ها اومدند . بهمن و ارش رفتند مسجد و من دختر ها هم با هم رفتيم ميدان امام حسين كه نزديك خوونه بود، آخه تاسوعا شب همه هيات ها مي آمدند اونجا، ما هم كلي لباس گرم پوشيديم و رفتيم بيرون . بهمن و آرش رو هم توي دسته ديديم،بچه ام چه سينه اي مي زد
متاسفانه بهمن اين چند ساله به خاطر دوست هاي ناباب يه كم اعتقادش كم شده و من خيلي تلاش مي كنم كه اعتقادش مثل قبل بشه، خوشبختانه خيلي هم خوب بوده و اعتقاداتش برگشته
خوب از بحث پرت نشم......خلاصه تا ساعت ۹:۳۰ بيرون بوديم و بعدم اومديم خونه، بهمن و آرش آخر شب اومدند،شام رفته بودند مسجد.
فرداش هم كه عاشورا بود كلا بيرون بوديم و كلي گريه كردم،كلا از فرم عزاداري ترك ها خوشم مياد،خيلي سوزناك عزاداري مي كنند، هنوز عزاداريشون به حاشيه كشيده نشده.....
سه شنبه شب بهمن گلي راهي تهران شد، چون متاسفانه چهار شنبه بايد مي رفت سر كار، خلاصه اون شب با اتوبوس اومد تهران، منم يه كم حالم گرفته بود ،آرش هي سر به سرم مي گذاشت تا حالم جا بياد كه زن دايي يه دفعه يه تيكه بد بهم انداخت درباره ابراز احساساتم به بهمن كه آرش و مامان خوب جوابش رو دادند، يعني يه جورايي محترمانه زدند تو دهنش، منم فقط خنديديم اونم از نوع مليحش، خوب به نظرم لازم نبود كه كش بدم مساله رو، چون مامان و آرش ازم دفاع كردند.
كلا زن دايي ايندفعه يه ذره زبونش نيش دار شده بود، نمي دونم چرا
چند دفعه هم به من كه براي پ ر ي و د كمر درد داشتم تيكه انداخت كه خبريه، منم گفتم نه
بعد يه دفعه جلوي بهمن اين حرف رو زد بهمن خيلي جدي گفت فعلا كه خبري نيست ، ولي اگر هم خبري باشه اگر لازم باشه بقيه رو خبر مي كنيم، يعني حال كردم از جواب بهمن، اونجا بازم من لبخند زدم اونم از نوع مليحش
بي خيال زن داييي بي فرهنگ......
خلاصه بهمن گلي ۵ شنبه صبح بود كه رسيد آذر شهر،بچه ام همش تو راه بود، خيلي اذيت شد
جمعه هم راهي تهران شديم، كلا سفر خوبي بود و خيلي خوش گذشت
اين بود سفر نامه ما
بهمن نوشت: ممنونم كه هميشه كنارمي و نمي گذاري كسي بالاتر از گل بهم بگه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 13:21  توسط sima
|
دوستان جاااان!!!!!فقط اومدم خداحافظي براي سفر تا آخر هفته ام و بگم كه خيلي التماس دعا دارم،پدر شوهر من رو فراموش نكنيد تو رو خدا
بهمن نوشت : فعلا شما راننده اي ، حرف حرف تو، براي سلامتي آقاي راننده كه امشب ما رو مي بره تبريز صلوات!!!!(جون من شب راه بيافتيم)
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 11:8  توسط sima
|
سلام خدمت دوستان با معرفت و نگرانم!!!!
يعني اگر من يك ماه هم نيام كسي نگرانم نميشه!!!!
عيب نداره.....
همونطور كه گفتم دوشنبه شب با بهمن گلي رفتم خونه مامان بزرگ،همه خانواده مادري اونجا بودند ، شام رو خورديم و بنده بهمن رو راهي منزل كردم و خودم موندم، چون فرداش بهمن راهي ديار پدريش بود و خودش گفت كه بمونم با مامان اينا برم خونشون،ما هم تا ساعت ۱۲:۳۰ بزن و برقص كرديم، به مناسبت قبل از نامزدي دختر خاله جون!!!!!،بعدم رفتيم خونه.
روز عيد غدير مامان اينا ناهار خونه عمه كوچيكم دعوت داشتند،آخه شوهرش سيده، داشتيم اماده مي شديم كه بريم ، بهمن گلي زنگ زد به گوشيم،گفت تهران!!!!!صبح زود بلند شده كه بره، ديده دوستش ساعت ۱۲:۳۰ براش اس ام اس زده كه يه كارگاه تدوين دارند كه بهمن رو به عنوان استاد كارگاه معرفي كردند و از روز سه شنبه ، يعني همون روز شروع ميشه تا يكشنبه هفته بعد!!!!
ديگه بهمن نتونسته بود بره تبريز،بهش گفتم مي خواي بيام خونه، گفت نه، من كه خونه نيستم، صبح ميرم، شب ميام، تو هم برو خوش بگذرون
خلاصه اونروز تا شب خونه عمه بوديم و كلي با پسر عمه كوچيك و خانمش تو سر و كله همديگه زديم و به ياد دوران مجردي آتيش سوزونديم
چهارشنبه هم نامزدي دختر خاله بود اداره رو پيچوندم و موندم خونه تا به كارام برسم
خلاصه رفتم آرايشگاه كلي خوشگل كردم و با مامان اينا رفتم سر عقد و از اونجايي كه بنده براي عقد دعوت نداشتم ،ولي مجبور بودم به خاطر نبود همسري باهاشون برم،براي اينكه زشت نباشه، يه سكه پارسيان كادو دادم،۳۰ تومني بود....راستي اينم بگم كه مامان و بابا به هيچ كس نگفتند كه بهمن نرفته تبريز،گفتند اينطوري بهتره......
بعد عقدم رفتيم تالار، بنده از اول مجلس تا اخر مجلس وسط بودم و بسيار رقصيدم با كفش پاشنه ۱۰ سانتي،يعني اين كفش من شده بود سوژه، آخر شب شوهر دخترخاله بزرگ ازش عكس گرفت براي فيس بوكش
گفت مي نويسم كه با اين كفش ۵ ساعت رقصيدي و تو كتاب گينس ثبتش مي كنم
البته واقعا عكس رو گذاشت نامرد و توضيحش اين بود فقط يه نفر مي تونه با اين كفش تركي برقصه اونم كسي نيست جز سيما خانم!!!!!!
خلاصه كه خيلي خوش گذشت و بالاخره اين دختر خاله هم از ترشيدگي نجات يافت
ديگه اينكه انشالله بدون حرف پيش براي تاعوسا و عاشورا ميريم تبريز، احتمالا چهار شنبه رو هم مرخصي مي گيرم و تا آخر هفته مي مونيم.
بهمن نوشت : بنده فعلا در حال درك شما هستم ، فقط مواظب باش صبرم تموم نشه، مي دوني كه چي ميشه....خشم گودزيلا
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 8:58  توسط sima
|