به نظرتون من شبيه كدوم شخصيت كارتونيم؟!
حالا نوبت شماست دوستان خوبم
به نظر شما من شبيه كدوم شخصيت كارتوني هستم؟
منتظرما
زود باشيد
ye zendegiye asheghane
حالا نوبت شماست دوستان خوبم
به نظر شما من شبيه كدوم شخصيت كارتوني هستم؟
منتظرما
زود باشيد
خوب چرا اينجوري نگاه مي كنيد
خوب من معذرت مي خواهم
خوب چرا مي خواهيد بزنيد!![]()
خوب ببخشيد كه كم مي نويسم![]()
نمي دونم چرا تنبل شدم، اصلا انگار نوشتنم نمياد!
شايدم خبر خاصي نبوده، تو اين مدت كه نبودم خدا رو شكر همه چيز سر جاش بوده، تنها خبر خاص اين كه تصميمم براي فروش ماشين و خريدن ماشين جديد جدي شده، فعلا منتظر پولي هستم كه قراره دستم بياد.
بهمن گلي هم خوبه، شديدا اين روزا درگير اين هفته تئاتر، ديشبم با هم رفته بوديم شب بازيگر، خيلي بهمون خوش گذشت.
توي اين يك ماهه تقريبا همه پنج شنبه و جمعه ها رو بهمن گلي سر كار بوده، منم اين ور و اون ور، پي خوش گذروني، خدا رو شكر از امشب ديگه زود مياد خونه.
خلاصه همه چي آروم بوده ولي بهمن گلي همش سر كار بوده.
ديگه خبر خاصي نيست، سعي مي كنم ديگه زودتر آپ كنم و بر اين تنبلي چيره بشم
فعلا باي
بهمن نوشت: فقط مي تونم بگم خسته نباشيد، ديشب با ديدن نتيجه كارت بهت افتخار كردم پسرم، تدوينت حرف نداشت گلي![]()
مرسي كه نگرانم شديد ، تو وبلاگ سيماي عزيزم حتي ديدم كه ابراز نگراني كرده بود از رفتن من با اون پست عجيب!!!!مرسي كه انقدر به يادم بوديد![]()
راستش رو بخواهید بهمن از اوایل اسفند هی می گفت که امسال سال تحویل بریم تبریز، منم اولش راضي نبودم ولي ديدم انگار چاره اي نيست، از طرفي هم امسال به خاطر بد جنسي همكار عزيزم
مجبور بودم هفته دوم عيد رو سر كار باشم، و بهمن هم مي گفت من مي مونم تبريز ماشين رو به راه كنم تا بتوني بهتر بفروشيش!!! منم بهش گفتم اگر توي عيد تنها برگردم تهران، بعد عيد يه فكري براي زندگي مي كنم، تو بهتره بري با خانواده ات زندگي كني، ظاهرا اون ها مهم ترند
خلاصه كش و قوس داشتيم تو اسفند ماه، منم يه جورايي تصميمم جدي بود كه تكليف اين رفت و آمد نكردن بهمن رو مشخص كنم و بتونم تكليف زندگيم رو مشخص كنم...
اون روزي كه پست رو نوشتم، مصمم بودم كه بعد عيد برم پيش مشاور كه يا مشكلم حل بشه يا توافقي جدا بشيم.احتمالا خيلي از دوستان عزيزم از حرف هام سر در نمي آوردند، چون من خيلي كم درباره اين مساله بزرگ بهمن تو وبلاگم صحبت كردم و اگرم صحبتي بوده خيلي گذرا بوده، ولي متا سفانه اين مشكل رفت و آمد نكردن بهمن با فاميل من تبديل به يه مشكل حاد برام شده بود كه من رو تا مرز افسردگي پيش برده بود....
۵ شنبه رفتم آرايشگاه موهام رو هايلات كردم و اصلاح و ابرو اين حرف ها، آرايشگاه دم خونه مامان اين هاست، منم ناهار رفتم اونجا و عصر با وجود اينكه مامان و بابا خبر داشتند كه من قراره برم تبريز حسابي حالم رو گرفتند ، بابا گفت موقع سال تحويل زنگ نزن تبريك بگو، بعدم كه برگشتي تهران حق نداري بياي عيد ديدني، تو شوهر ذليلي ، بدبختي و از اين حرف ها، منم به خاطر رفتار بهمن حرفي براي دفاع نداشتم؛فقط اشك ريختم و اومدم خونه .....
اون شب از فشار عصبي فشارم اومد رو ۶ ، رفتم زير سرم،با بهمن هم كلا سر سنگين بودم ، يه هفته اي مي شد...
فرداش يعني ۲۶، وقتي بهمن ازم پرسيد چي شده، گفتم كه بابا چي گفته ، گفت من امسال به خاطر اين دارم ميرم تبريز كه معلوم نيست بابام تا سال ديگه زنده باشه، نمي خوام عذاب وجدان داشته باشم، هفته دوم ميريم عيد ديدني خوب ، چه اشكالي داره، گفتم زنگ بزن اين حرف ها رو به بابام بگو، توضيح بده براش، جوابم رو نداد....گرفتيم خوابيديم تا عصر، بدون اينكه ناهار بخوريم ، منم خيلي داغون بودم، احساس مي كردم اصلا ارزشي تو زندگيم ندارم...
بهمن رو كه داشت پرده ها رو نصب مي كرد ، صدا كردم، بهش گفتم زنگ بزن با بابام حرف بزن، من نمي خوام سال تحويلم اينطوري باشه، بابا حق داره، گفت زنگ نمي زنم، منم لج كردم و گفتم پس خودم زنگ مي زنم كه بابام بياد دنبالم، ديگه تحملم تموم شده....
بهمن وا رفت....زنگ زدم به بابام، خونه نبود ، خونه داييم بودند، گفتم بيا دنبال من،بهمن باورش نمي شد كه من اين كار رو كردم، هي بهم مي گفت زندگيمون رو خراب نكن، منم رسما قاطي كرده بودم...
خلاصه بابام اومد ، اومد كه حرف بزنه ببينه چي شده، بهمن بازم سر مساله رفت و آمد پافشاري مي كرد، منم به بابام گفتم ديگه فايده نداره، من باهاتون ميام....
از خونمون زدم بيرون، بهمن تا دم در هي گفت، اين كار رو با زندگيمون نكن، بهش گفتم تلاشي براي موندنم نكردي، خيلي بهت فرصت دادم .....
ديگه از حال و روزم نگم بهتره، داغون بودم، اون شب شام خونه داييم اين ها بوديم، همه كلي باهام صحبت كردند كه حالا كه اومدي تا ازش يه قول درست و حسابي نگرفتي نرو.
فرداش يعني شنبه ۲۷ اسفند مي دونستم كه بهمن مي ره سر كار ، با مامانم رفتم يه ساك لباس برداشتم، تمام مدتي كه توي خونه بودم اشك ريختم، دلم نمي خواست اينطوري بشه، ولي بهمن مجبورم كرد...
برگشتم خونه مامان اينا حال و روزم خراب بود....
فكر مي كردم زندگي ام تموم شده،هزار تا فكر بد تو ذهنم بود، يعني نمي تونستم تصور كنم كه بهمن تو زندگي ام نباشه، عيد بدون بهمن...برام غير قابل تصور بود..همش در حال اشك ريختن بودم، بيچاره مامان و بابا هم فقط دلداريم مي دادند، مي گفتند نترس بهمن دوستت داره، درست ميشه، نگران نباش..
شب ساعت ۹ زنگ زد، يك و ساعت و نيم باهاش حرف زدم، خيلي حرف ها زده شد، خيلي داد زدم، خيلي گريه كردم، حتي بهش گفتم كه بره تبريز خوش باشه، چون من ديگه نيستم كه مجبور باشه به خاطرم هفته دوم عيد برگرده و بهش گفتم خيالش راحت باشه چون من اهل مهر گرفتن نيستم ، فقط بدون اذيت از هم جدا بشيم، اين رو كه گفتم بهمن سرم داد زد كه ديگه از اين حرف ها نزن، با هم حرف مي زنيم مساله حل ميشه، خلاصه گفت قول ميدم ديگه اگر سر كار نبودم باهات همه جا بيام، منم گفتم الان ديگه بايد بياي اينجا و به پدرم قول بدي و اجازه ام رو بگيري، خلاصه قرار شد يكشنبه بياد و صحبت كنه.....
اينم بگم كه نگذاشته بود پدر و مادرش بفهمند ، فقط آرش خبر داشت، اونم شنبه چند بار زنگ زد باهام صحبت كرد، منم گفتم بايد بياد به بابام قول بده
يكشنبه ساعت ۷ شب بود كه اومد خونمون، خيلي راحت همه حرف هام رو زدم، گفتم كه ديگه تحمل تنها بودن رو ندارم، تحمل تنها عروسي رفتن، تنها مهموني رفتن رو ندارم، گفتم ظرفيتم تموم شده، بايد بهم قول مردونه بدي كه مياي، اونم قول داد كه ديگه تنهام نمي گذاره، خلاصه شام رو خونه بابا مونديم و شب اومديم خونه، همون شبونه هم راهي تبريز شديم، هفته دوم هم برگشتيم تهران و همش به عيد ديدني و ديد و بازديد گذشت، همه جا باهام اومد، ما عيد ديدني هامون شام و ناهار ، همه مهموني رو رفتيم،بچه ام سر قولش بود، بدون حرف و سردرد و بد اخلاقي ، خلاصه عيد خوبي بود.
خلاصه گوش شيطون كر بزرگترين و تنها مشكل زندگيم حل شد.
شايد خيلي از دوستان تعجب كنند ، چون من هيچ وقت درباره مشكلم صحبت نكرده بودم، ولي اين مشكل ديگه داشت حاد مي شد ، بايد يه فكري به حالش مي كردم، الانم خدا رو شكر همه چي آرومه و بهمن همه جوره كنارم هست.
ببخشيد يه كم طولاني شد ، ولي دلم مي خواست كامل بگم.
ديگه حرف هام تموم شد![]()
فعلا باي
فقط اومدم بگم حالم خيلي خوبه خدا رو شكر، يه مشكلي بود كه قبل از عيد حل شد، ايشالله فردا آپ مي كنم و توضيح مي دهم.
بهمن نوشت: فقط مي تونم بهت بگم مرسي به خاطر اين همه تلاش براي بهبود زندگيمون گلم، داري برام سنگ تموم مي گذاري پسرم، دوستت دارم.
ببخشيد كه كامنت هاي پست قبل رو جواب ندادم، راستش رو بخواهيد نه وقت دارم نه حال درست و حسابي
فقط اومدم خداحافظي كنم، نمي دونم كي پست بگذارم، انقدر حال روحيم خراب كه حال نوشتن ندارم
دلم مي خواد بگم پيشاپيش عيدتون مبارك ولي.... چه عيدي.... بي خيال....
خداحافظ نمي دونم تا كي....
خوب چی کار کنم یه کم سرم شلوغ شده....
تولد بهمن گلی رو تنهایی برگزار کردم،آرش كار براش پيش اومد، من و بهمن خودمون دو تا جشن گرفتيم، راستش رو بخواهيد بيشتر بهمون خوش گذشت![]()
امروز اگر گفتيد چه خبره؟ حدس بزنيد! خوب معلوم ديگه ...اولين سالگرد ازدواجمونه....بزن كف قشنگ رو![]()
۵شنبه مامان اين ها و داداشي رو دعوت كرده بودم، شام بود،قورمه سبزي و كوكوي مرغ درست كردم، سالاد روس و سالاد كاهو هم درست كردم، پودينگ هم بود، خلاصه دوره هم بوديم، خوش گذشت..
مامان اينا سه تا فرشته دكوري كوچيك براي دكورم خريده بودند،من برای بهمن گلی ادوکلن خریدم، بهمن گلي هم به من يه تراول صدي داد...
خلاصه شب خاطره انگيزي شد برامون
بهمن نوشت: ممنون از شب خوبي كه يك عمر برام رقم زدي نازنين همسر
اينم يه عكس به مناسبت سالگرد ازدواج
فقط اومدم بگم كه فردا تولدت نازنين همسر، فردا اداره نيستم، سه شنبه ميام با يه پست تولدي...
باي تا سه شنبه


اين تبريك و گل هم تقديم به بهمن گلي مرد زندگي من
با تعطيلات چه مي كنيد؟
قول داده بودم يه آپ اساسي بكنم، الان دارم تمام تلاشم رو مي كنم![]()
تو اين دو هفته اتفاق خاصي نيفتاده، همكارم مرخصي، كارم زياد شده، هر روز بايد اضافه كار بمونم ،بهمن گلي هم خوبه
از موهام بگم كه ديگه همه تقريبا موهام رو ديدند، ولي قيافه همشون خيلي ديدني بود، يعني به جاي جواب سلام داد مي زدند وااااااااي ، موهات كوش!!!!!!
خلاصه سوژه شديم رفت.آخريش همين ديروز بود كه آرش براي اولين بار موهام رو ديد، يعني تا نيم ساعت بهم مي خنديد
بعد بهم مي گفت برو از تو اون اتاق بيا، من احمقم مي رفتم، بعد باز هرهر مي خنديد ميگفت از دور انگار يكي ديگه هستي!!!!!بعد مي گفت پشتت رو بكن، باز هرهر مي خنديد، مي گفت پشت مو هم بهت مياد ها!!!!
اصلا برام مهم نيست
مهم بهمن كه عاشق موهام شده
خداييش آرش هم شوخي مي كرد باهام، البته فكر كنم![]()
بابام از مو ي كوتاه براي خانم ها متنفره، ولي انگار پسنديدند موي بنده رو، البته به خودم نگفتا!!!!به مامانم گفته بود ، بعدم گفته بود بهم نگه تا پررو نشم![]()
اين تعطيلات رو هم همش خونه بوديم، ديروز آرش خونمون بود، امشبم باز آرش مياد تا كامپيوتر خواهري رو درست كنه براش، دست گلش درد نكنه![]()
من و بهمن هم جمعه يه كوچولو با هم دعوامون شد ، ولي زودي آشتي كرديم
كلا قهر هاي ما دو ساعت هم طول نميكشه، بعد يادمون مي ره قهريم و دوتامون هرهر به حافظه كم خودمون مي خنديم![]()
امروزم بايد اضافه كار بمونم، تازه شام هم مهمون دارم، تازه شام هم ندارم، حالا نمي دونم چه گلي به سرم بگيرم![]()
ديگه حرفم نمياد....
بهمن نوشت: مرسي كه بد اخلاقي من رو تحمل مي كني نازنين همسر
قول ميدم دوشنبه با يه آپ اساسي بيام
بهمن نوشت: همون طور كه دشارژم ميكني با يك كلمه ، با يه تلفن كوچيك شارژم مي كني، دوستت دارم شارژر سيما![]()
ببخشيد كه آپ نمي كنم
فعلا در حال پوست اندازي هستم.....
رو به راه نيستم...روحم خسته است.....بايد پوست بندازم....
ميام....شايد خيلي زود